در هفته ای که گذشت خاله گل با بچه هایش به خانه ما آمدند شب اول به پارک ملت رفتیم دو بار ترن هوایی سوار شدیم که بار اول خیلی هیجان زده بودیم چون احساس می کردیم هر آن احتمال دارد سقوط کنیم خیلی جالب بود برای شام جوجه بروستد و ساندویچ زاپاتا گرفتیم جاتون خالی ..... فردای آنروز اولین جلسه قالی بافی بود که در ساعت آخر با قلاب کمی دستم را بریدم ( خون کل ناخن مرا گرفته بود ) مادرم بعد که دنبالم آمد ناراحت شد اما من گفتم درد ندارد شب که بعد از خرید به خانه میرفتیم مامان برای گرفتن نان صف وایساد و من با خاله و دختر خاله ام خواستیم برویم خانه خاله رفت کبابی سر کوچه تعدادی کباب برای شام بگیرد که من داخل کبابی سر خوردم نزدیک بود با سر بروم توی شیشه آنقدر خنده ام گرفت که نتوانستم داخل مغازه بمانم فردای آنروز خیلی ناراحت بودم چون خاله ام و بچه هایش می خواستند بروند تهران خانه خاله لیلا و خاله راضیه و من بخاطر کلاس داداشم نمی توانستم با آنها باشم