یکی بود  یکی نبود غیرازخداهیچ کس نبود، دختری بودبه نام کدواواسمش رادوست نداشت وهمیشه برای دوستش قصّه های جالب می گفت وازاحساساتش درمورداسمش می گفت. اودرهر1ساعت اندازه ی24ساعت حرف میزد.  اومی گفت:((من احساس دارم پس چرااین اسم راروی من گذاشتند؟ و...و...)) دخترکوچو لوهم دردل خود می گفت:((بله.اسم تو شبیح کدوتنبل است کاش می شد تو راهم خورد.))دخترکوچولو از اسم کدو خوشش می امد. پس رو به کدو کرد و گفت:((تو باید برای این نام زیبا خوشحال باشی.)) کدو که خوب به حرف دخترکوچولو گوش میداد بلند شد و گفت:((باشد.من ازاین به بعد نامم را دوست میدارم.)) کدو.آن دختر پرحرف فهمید که همه ی نام ها زیباست.